سکوت در دل تاریکی
روشنایی را به وضوح میتوان ديد. ايمان شايستهي تاريكي است
يادش به خير آن اوايل كه زبان باز كرده بودم اينطوري احساسات لحظهايم را بيرون ميريختم. بعد ديدم چنين نوشتههايي فقط براي خودم جالب است. بنابراين رها كردم اين گونه نوشتن را. حالا دوباره براي اينكه سرخوش بودم نوشتم. و بازگشت همه به سوي اوست! جواني سركشي گفتگو جستجو مهرباني فرياد هياهو حرارت سكس پيچش نواي آسماني شكست نيرنگ به رنگ سرخي تپش دويدن آرزوهاي بلند كهكشاني تنفس بر سرو سبز اميد درخشش برندگي محشر شكوه اعجاز زندگاني جايي در اعماق سلولهاي اين تن صليبي شكسته و افسون افسانههاي خواب آور در ميان ديدگان من نشسته راهي به سوي نيستي ميبينم تا ناكجا آه! هم-خانه راهي از نور ظالمانه به سوي هيچ ادراك ِ خداييمان را از خواهش خود تاراج كرده خستهام اين راه را پاياني نيست ميخواهم تا خالي از ذهن برخيزم تمام كهنههاي كولهبار كهن را با خندهاي كودكانه به هدف پوچانگارش ريزم آري! من انسانام ميخواهم سركشانه سرشتام را به بازي گرفته سرخوشانه با سرنوشت ِ محتومام بستيزم عصر ما آيا عصر خاطرههاست يا فراموشي هنگام تمركز تك تك ياختههاي ذهنم از من ميگريزند تا تيرهاي زهرآلود جبر را در ناخودآگاه بر قافلهي بينور ام ريزند در مقابل ِ قبلهگاه خونين چاره چيست؟! فريادهاي زجرآور يا خاموشي سلام. شايد سلامي دوباره! زين پس به جاي "ماني جاويد" در اينجا مينويسم. ممكن است نوشته از خودم نباشد كه در آنصورت نويسندهي آن را مشخص ميكنم. اين پس از دو سال اولين شعر من است! لذا به نظر متفاوت و بي معنا ميآيد. اما واقعيت آن است كه اگر مشكلي هست از آن است كه نوشتههاي عرفاني سهل و دشوارند؛ حتا براي نويسنده. عاشق تا دِي بزن به حالم مِي پيچد در هواي سرو نواي نِي، مستي از آغاز راز هستي در خود پنهان نمود شيدا جهان را با نور ايمان بر تاريكي سرود، آه! (آهي رندانه) اينك كه داند حالم! خستهاند از خود دانندگان به نادانيام مي بالم خردمندانه، حيرت: يگانه قبله رقص: عبادت بيهمتا و جايي در تحولات تاريخ ريتمها از شِبه شناخت در هم ميريزد خدا براي ادامهي حيات به آسمان ميآويزد، مرا ياران بَهر آمدن به تنهايي يارا نيست تاب بحر را جام كدام قلندريست؟ پاها لرزان دستها بت شكن دل به سر سوي جانان دوان تا هميشه تمام حلاوت دنيا آيا ارزش بندگي را دارد؟ جَست ِ نفس زنان شير بر شوق چشمان آهوي بيشه! آرام جايي ميان اعماق بيصدا ندا ميآيد بيا ! دست در دستان ما تا بت شكن باشي دلها را با هم كنيم پيالهي پيلافكن دريا.